عبوس زهد
عبوسِ زهدِ تو ای شیخِ پیرهن پاره
مرا که عاشق عشقم نموده بیچاره
مرا رها کن و دست از سرم بدار و برو
به حق خالق دادار هفت سیاره
نصیحتت نکند هوشیارم از مستی
همیشه مست ببینی مرا و همواره
همیشه شادم و سرخوش، همیشه دستافشان
همیشه سرخیِ می باشدم به رخساره
به تازگی نشدم اینچنین که بوده مرا
چنین روش به وجودم درون گهواره
به سالیان که برومند گشتم و بُرنا
همین روش به من از قبل ماند انگاره
همیشه مست و قلندر درون شهر رها
همیشه بیخود و مدهوش و رند و آواره
گهی به کاوه و دردشت و سرلت و لنبان
گهی به کوچهی یخچال و گاه جوباره
گهی هزارجریب و چهار باغ و نظر
گهی به صائب و جلفا به گشت و نظّاره
برون شهر هم این است باز آیینم
به ساوه و به نطنز و به رشت و زوّاره
نه طاقتی که شود ناگهان به خود آیم
نه حالتی که شوم باخِرَد به یکباره
تو هم بیا و چو من شو، نمانده عمر بسی
که خِرقهی تن و جان ناگهان شود پاره