پوچ
دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۳ ق.ظ
من واقعا نمی نِ نمیدانم
من واقعا نمی نِ نمیفهمم
ای کاش در کشاکش توفانها
من کشتی نجات شما بودم
از سایهها گذشته شبی تیره
یا همچنان نشسته شبی تیره
من روز را کجا دگرش یابم
اینجا فقط شکفته شبی تیره
رفتیم و راه هیچ خلاصی نه
احساس و حال شبه حماسی نه
آشفته شد زبان و دل و جانها
دیگر عزیز راه تماسی نه
این کلّه روی سر، تن و سر، تنها
این پا به زیر تن، ز زِبَر تنها
خسته، هلاک آمدم و دیدم
دیدم که هر چه هر چه که هر تنها
تِ نِ دِ دل، دل و تن و جان، دل پوچ
این زندگیّ بیخود و حاصل پوچ
پر شد درون، درون پُرِ پُر، لبپَر
اما تهی شد ای دل غافل پوچ
۰۴/۱۱/۱۴