فصل بهار
کاش فصل بهار میآمد
کاش دل نونَوار میآمد
کاش غمها به غار میرفتند
مهر بیرون ز غار میآمد
کاش فصل بهار میآمد
کاش دل نونَوار میآمد
کاش غمها به غار میرفتند
مهر بیرون ز غار میآمد
وقتی که بغض توی گلویام فشرده است
هر آرزو که بود در این سینه مُرده است
دل شاد بود و گرم، چرا شد حزین و سرد؟
این قلب از چه روی به سینه فسرده است؟
گفتم سخن از عشق، ولی عشق کجا بود؟
منظور من از عشق فقط حُبّ خدا بود
دل را به کسی غیر خدا هیچ نبستیم
حتی اگر او اصلحِ کلّ صُلَحا بود
عبوسِ زهدِ تو ای شیخِ پیرهن پاره
مرا که عاشق عشقم نموده بیچاره
مرا رها کن و دست از سرم بدار و برو
به حق خالق دادار هفت سیاره
من از تو یاد گرفتم که بد شوم، نشدم
اسیر دیو دروغ و حسد شوم، نشدم
همیشه چشم به اموال دیگران دوزم
مزاحم همگان تا ابد شوم، نشدم
صبح و ظهر و شب، ای کاش، گِرد خانهات گَردم
در طواف تو چرخم، هر دقیقه و هر دم
نادم و پشیمانم، غصهدار و غمگینم
گر به روی غیر از تو ساعتی نظر کردم
صدای پیری از کوچه، خرابآهسته میآید
صدایاش چون طنین ضربهای بر دربهای بسته میآید
چو تِکتِک میکند با یک عصا بیغولهها را گز
صدایاش خسته میآید، صدایاش خسته میآید
حالِ دل گر خوش نباشد حال دنیا خوب نیست
زندگی بی حالِ خوش فرخنده و مطلوب نیست
حالِ خوش، آمدنیامد دارد امّا واضح است
حال دل بیدلبر و دلدار اصلا خوب نیست
دیروز جلسه معارفه دوست و همکار عزیزم
جناب آقای محمدرضا رهبری
به عنوان مسئول موزهی هنرهای معاصر اصفهان بود.
تا پرت شدم دوباره در این صحرا
بیرون رفتم ز موجموج دریا
خشکیده، ترکترک شده، سوختهام
تا باز چه پیش آیدم، واویلا