حالی که نداریم
در خویش فرو رفته ز حالی که نداریم
بیحوصله از قال و مقالی که نداریم
هر روز به نابودی آن روز بکوشیم
از وحشت تبدیل به سالی که نداریم
در خویش فرو رفته ز حالی که نداریم
بیحوصله از قال و مقالی که نداریم
هر روز به نابودی آن روز بکوشیم
از وحشت تبدیل به سالی که نداریم
ما با حسین حرف دل خود زدیم و بس
با پای دل به دیدن او آمدیم و بس
هر دم مصیبتی به دل ما رسیده است
ذکر حسین بوده به دلها ندیم و بس
در زندگی فشار نباید خورد
در زندگی فشار نباید داد
میگفت از محبت و دلداری
این گفته را همیشه به من استاد
خدا کیفر دهد هر مال مردمخوار را بیشک
کُنَد کینخواهیِ مظلومِ بیآزار را بیشک
اگر گاهی کشد آهی ز دل مظلوم، از غیرت
بدرّد سینهی آن ظالم بدکار را بیشک
غربال محبتت مرا بیخته است
در من هوسی دگر برانگیخته است
جز تو به کسی نظر ندارم که خدا
در دامن من عشق تو را ریخته است
در عالم هنر که مجالِ ملال نیست
جایی برای کشمکش و قیل و قال نیست
اهل هنر به کس نکند هیچ دشمنی
چون عالم هنر صف قتل و قتال نیست
گر جنگ میکند به جدال خودش رود
با این که جنگ با خود عموماً روال نیست
در ساحت هنر همه عشق است و معرفت
آنجا مجال عرضهی خویش و جدال نیست
آری هنر که جوشش آن از درون بود
سرشار شادی است، پی نِکّ و نال نیست
هر حرف از دهان هنرمند خواندنی است
گویاست چون زبان هنرمند و لال نیست
با قدرت خیال، هنرمند میپرد
او را نیاز هیچ زمانی به بال نیست
هر روز، روز اهل هنر باشد، ای عزیز
محدود چون به روز و شب و ماه و سال نیست
لبخند را از روی لبهای جهان برچیدهایم
از بس که رنج و ناامیدی از زمانه دیدهایم
در متن تاریخ جهان گشتیم و این سان کشمکش
در هیچ جایی از تواربخ جهان نشنیدهایم
من صبوحی کردم و شد یار مست
من ز خود بیخود شدم، دلدار مست
خانه شد مست از من و من در خروش
سقف شد مست و در و دیوار مست
بلبل گلزار مینالید زار
زار مینالید از دوری یار
گل به بلبل گفت: این زاری ز چیست؟
در بهار، این حال بیماری ز چیست؟
خستهام از دست احوال جهان بیهدف
میرسد هر لحظه بر لبهام جان بیهدف
من کیام؟ آشفتهای، بیخانمانی، بیدلی
یک کلام و ختم مطلب، یک جوان بیهدف