از بند رسته
من خستهام مانند مرغی پرشکسته
مانند مرغی پرشکسته، زار و خسته
اینجا دگر مردی درونم نیست برپا
مرد درونم روی زانویش نشسته
من خستهام مانند مرغی پرشکسته
مانند مرغی پرشکسته، زار و خسته
اینجا دگر مردی درونم نیست برپا
مرد درونم روی زانویش نشسته
هنوز در تردید، هنوز در شَکّم
هنوز میلرزد، دهانم و فَکّم
هنوز میسوزم شبیه شمعی سرخ
هنوز میگریَم، هنوز میچِکّم
چرا بر زخمهایم مرهمی نیست؟
چرا یاری، رفیقی، همدمی نیست؟
مگر دنیا فقط جای عذاب است؟
به غیر از عالم غم عالمی نیست؟
من واقعا نمی نِ نمیدانم
من واقعا نمی نِ نمیفهمم
ای کاش در کشاکش توفانها
من کشتی نجات شما بودم
غیر اهل البیت دیگر کس نگیرد دست ما
چون که شد وابستهی این خانواده هست ما
ما چو خود را بستهی این خانواده کردهایم
کرده است این خاندان هم خویش را وابست ما
غم مخور گر نیست دستی یار و پشتیبان تو را
هست پشتیبان ما مولا علی دست خدا
نام او شیرین چو قند و یاد او همچون عسل
ذکر او همچون عبادت، دست او مشکلگشا
جز راه علی راه دگر نیست به مقصود
هر راه که جز راه علی بود غلط بود
جز راه علی سوی خدا راه دگر نیست
ما دل به چنین بحر زدیم از ره این رود
کاش فصل بهار میآمد
کاش دل نونَوار میآمد
کاش غمها به غار میرفتند
مهر بیرون ز غار میآمد
وقتی که بغض توی گلویام فشرده است
هر آرزو که بود در این سینه مُرده است
دل شاد بود و گرم، چرا شد حزین و سرد؟
این قلب از چه روی به سینه فسرده است؟
گفتم سخن از عشق، ولی عشق کجا بود؟
منظور من از عشق فقط حُبّ خدا بود
دل را به کسی غیر خدا هیچ نبستیم
حتی اگر او اصلحِ کلّ صُلَحا بود