از بند رسته
يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۱۵ ق.ظ
من خستهام مانند مرغی پرشکسته
مانند مرغی پرشکسته، زار و خسته
اینجا دگر مردی درونم نیست برپا
مرد درونم روی زانویش نشسته
گردوی معیوبی شدم که مغزش از بس
سفت است و بیحالت، شده مانند هسته
خواهان پروازم ولی بال و پرم را
فکر سقوط از آسمانها سخت بسته
آخر چطور امکان پرواز است وقتی
روحت گره خورده به افکار گسسته
تا سر به سوی آسمان کردم چه دیدم؟
پرواز دُرناها یکایک، دسته دسته
اما من اینجا ماندهام تنها، زمینگیر
خوش باد حال مرغکِ از بند رَسته
۰۴/۱۱/۲۷