کاشکی
شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۹:۳۶ ق.ظ
کاشکی در میان این اوراق
برگ سبزی ز یار میجُستم
مرهمی از دمِ الاهی او
بر دل بیقرار میجستم
همرهان که سواره دور شدند
کاش من یک سوار میجستم
درِ این شهرِ بیدر و دربند
تا کنم زان فرار میجستم
بس که افسرده گشتم از اوضاع
دوری از روزگار میجستم
پیش از این چاکریِ درگه خلق
بهر هر اعتبار میجستم
بعد از آن سرفکنده از همه کس
خویش را بر کنار میجستم
هیچ یاری نبود اگر هم بود
رحمتی سازگار میجستم
تا در این داغ یاورم باشد
دیدهی اشکبار میجستم
زانوی خود بغل همیکردم
فتح در انتظار میجستم
کاش نصرت برای مردم از
صاحب ذوالفقار میجستم
۰۴/۱۲/۰۳