بی کلّه
حاج سیاح محلاتی یکی از آدمهای بیکلّهی دروان قاجار است.
مشغول خواندن سفرنامهی او به فرنگ هستم.
به کوشش علی دهباشی چاپ شده است.
ظاهراً علی دهباشی فقط مقدمه را نوشته است
چون خودش در مقدمه میگوید که
ویرایش متن سفرنامه و کارهای مطبعی آن را کمال اجتماعی جندقی انجام داده است.
نمیدانم پس چرا نام جندقی روی جلد نیامده است.
بگذریم که مقدمهی دهباشی هر چند خواندنی است
اما از دل متن سفرنامه و خاطرات حاج سیاح درآمده است
و چیز چندان ویژهای ندارد
که بر متن بیفزاید.
بگذریم.
حاج سیاح در سن بیست و سه سالگی
در اثر یک فکر ناگهانی راهی سفر دور و دراز بیبرنامهای میشود.
در شُرُف ازدواج با دختر عمویاش بوده است
که ناگهان نیمه شبی با خود فکر می کند که با این ازدواج
مجبور است تا پایان عمر وردست عموی پولدار خود باشد.
در همان نیمه شب بدون توشه و بار و بُنه راه میافتد.
به کجا؟
خودش هم نمیداند.
حتی لباس درست و حسابی ندارد.
گاه مجبور میشود با پای برهنه در برف پیش برود.
همین طور میرود.
گاه کسی او را میشناسد و مهمان میکند.
گاه هم مجبور میشود کنار کوچه یا در مسجد یا حمام بخوابد.
هنوز ابتدای خواندن کتاب هستم.
تا تبریز رسیدهام.
هنگام خواندن فقط با خود فکر میکنم این آدم چقدر بیکلّه بوده است.
خواندناش باعث میشود
ما انسانهای خموده و یکجا نشین و ترسو کمی به خود بیاییم.
شاید بد نباشد ما هم گاهی این محافظهکاری را کنار بگذاریم
و دل به دریا بزنیم.
دنیا را بگردیم.
شاید معنی بهتری از زندگی پیدا کنیم.