بی حسی
آیا انسان میتواند به جایی برسد
که در حال سلامت کامل
دیگر نسبت به هیچ چیز
هیچ حسی نداشته باشد؟
بله
این اتفاق برای انسانهای مختلف افتاده است
و شواهد آن در طول تاریخ زیاد دیده شده است.
انسانهایی که شکست خوردهاند
ضرر کردهاند
خیانت دیدهاند
سوگ دیدهاند
دچار یأس فلسفی یا پوچی فکری شدهاند
یا در اثر فشارهای زندگی به بن بست رسیدهاند
در واکنش به این عوامل
یا نسبت به همه چیز بیاعتنا شدهاند
یا دست به خودکشی زدهاند.
این مقوله تا زمانی که به افراد باز میگردد
اجتناب ناپذیر
و تا حدودی در همهی جوامع انسانی
با شدت و ضعف
وجود داشته است
و دارد.
اما هنگامی که این بیحسی
در جمع و برای عدهی معتنابهی
یا احیاناً اکثریت مردم در یک جامعه رخ دهد
قضیه بسیار فرق دارد.
اگر مردم یک جامعه نسبت به اتفاقاتی که دور و برشان میافتد
بیاعتنا باشند
و هیچ حسی
-اعم از همدلی، خشم، هیجان یا احساسات دیگری-
پیدا نکنند
و تبدیل به چیزی شبیه سیب زمینی
بیرگ و عصب شوند
حالتی ویژه در آن جامعه اتفاق افتاده است
که خطرناک
و خطرناک
و خطرناک
است.
این جامعه یک بمب ساعتی است.
چنین جامعهای
مطمئناً از لحاظ سرمایهی اجتماعی بسیار سطح پایین
و دارای همبستگی ضعیف اجتماعی است
که احتمال فروپاشی یا از هم گسیختگی
در آن در هر لحظه وجود دارد.
شاید سابقهی فکری و فرهنگی
روابط درهمتنیده
و داشتههای پیشین این جامعه
از بروز این از هم گسیختگی جلوگیری کند
اما زندگی در این جامعه
مانند زندگی در زمین مینگذاری شده است
که هر لحظه احتمال آن وجود دارد
که با یک اشتباه کوچک
انفجار مهیبی رخ دهد.
در این حالت حتی اگر اتفاقی رخ ندهد
مردم نمیتوانند
آرامش روحی
و تمرکز فکری داشته باشند.
دچار فرسودگی میشوند
و در نتیجه نمیتوانند
رشد و ارتقا پیدا کنند.
ادامه طولانی مدت این حالت نیز بسیار خطرناک است.
ممکن است تمام داشتههای آن ملت بر باد رود
و جبران آن محال شود
یا قرنها طول بکشد.
جامعهای چنین ضعیف
فقیر
بیثبات
افسرده
در خودفرورفته
و بدون دستاوردی که بتواند به آن افتخار کند
ارزش زیستن و ادامهی حیات نخواهد داشت.