کار جدید
چند وقتی است که شرایط کاری معلّقی دارم.
معلّق نیستم.
در حقیقت میخواهم جا به جا شوم
این جا به جایی تا حدودی ارتقاء هم محسوب میشود
و شرایطاش فراهم شده است
اما هنوز نشدهام.
جایی وسط راه هستم
نه این وری
نه آن وری.
این حالت اذیتام نمیکند
اما طولانی شدن این وضعیت
دیگر حوصلهام را سر برده است.
میخواهم بکَنم
و بروم.
دنبال شرایط ثابت هستم
به اصطلاح
«وضعیت استِیبِل».
تا بتوانم برای کار و زندگیام برنامهریزی دقیقتری بکنم.
در این حالتی که هستم نمیدانم کجای جهان هستم.
تمرکز ندارم.
زودتر و بیشتر خسته میشوم.
حوصلهام زود سر میرود
و حال هیچ کاری را ندارم
چون نمیدانم آیا واقعاً این کاری که میکنم
جزو وظایف من هست یا نه.
به هر حال انجام میدهم
اما همهاش این حس را دارم
که شاید من الآن باید کار دیگری انجام دهم
که آن وظیفهی واقعی من است.
به هر حال
همان طور که گفتم
تحمل این شرایط
برای کوتاهمدت سخت نیست
اما وقتی طولانی شود
آزارنده میشود.
امیدوارم هر چه زودتر این حالت انتقال طی شود
و به وضعیت ثابتی برسم.