ماجرای فیلم دیدنهایم
گاهی وقتها
دخترم
که هر از گاهی
جسته و گریخته
چیزهایی دربارهی فیلمدیدنهایام در دوره جوانی شنیده است
پاپیچم میشود
و میپرسد
چطور فیلمبین شدم
گاهی وقتها
دخترم
که هر از گاهی
جسته و گریخته
چیزهایی دربارهی فیلمدیدنهایام در دوره جوانی شنیده است
پاپیچم میشود
و میپرسد
چطور فیلمبین شدم
این حرفهای من خطاب به جوانانه
منظورم کسائیه که حدود بیست سالشونه
و هنوز ازدواج نکردن
سعی میکنم همهی روزها را دوست داشته باشم
حتی اگر حس خوبی نداشته باشم.
معمولاً مردم جمعهها
خصوصاً عصرش را
غمانگیزترین زمان در طول هفته میدانند
اما برای من دوشنبهها حس افسردهتری دارند.
آزادی الزاماً خیلی هم چیز خوبی نیست.
به تعریض عرض میکنم.
اصلاً نمیدانم در جاهایی که آزادی کامل است
مردم چطور میتوانند زندگی کنند.
مدتها با خودم فکر میکردم
بهترین انسانها کسانی هستند
که آنقدر نرمی و مهربانی در وجودشان دارند
که میتوان به نسیم تشبیهشان کرد.
نوشتههای میچ آلبوم را دوست دارم.
معنویتی بیادعا در آنها موج میزند.
ساده هستند و حتی حالتی روزمره دارند.
دخترم
-با شنیدن سوابق فیلمبینیِ من از زبان برادرم-
پیله کرده بود
که من هم دوست دارم
به صورت حرفهای
-حرفهای که نه، در حقیقت با برنامه، پیگیر و دنبالهدار-
فیلم ببینم.
هر روز مطالب زیادی به ذهنم میرسد
که دوست دارم در اینجا بنویسم
و با دیگران به اشتراک بگذارم.
دیروز سفرنامهای تصویری از زوجی ایرانی
-البته ساکن خارج از ایران-
از سفرشان به ژاپن دیدم.
ژاپن برای من همواره کشوری دور از دسترس
و خاص
به معانی مختلف کلمه بوده و هست.
گریه نمیکنم
اما این روزها
هر چیز بیاهمیتی میتواند حس گریه کردن به من بدهد.
حسی که بخواهم بنشینم
و زار زار گریه کنم.