من و حاجی آقا 2
نگاهی دیگر به کتاب «حاجی آقا» نوشته صادق هدایت
«حاجی آقا»ی صادق هدایت را خواندم. کتابی شعاری –شعار زده- و سطحی بود. از لحاظ تکنیکی نیز واقعاً ضعیف بود اما چه به دلم نشست.
نگاهی دیگر به کتاب «حاجی آقا» نوشته صادق هدایت
«حاجی آقا»ی صادق هدایت را خواندم. کتابی شعاری –شعار زده- و سطحی بود. از لحاظ تکنیکی نیز واقعاً ضعیف بود اما چه به دلم نشست.
در ادبیات هر ملتی و از جمله کشور و مردم ایران انواع و اقسام متل ها، مثل ها، حکایات و افسانه های آموزنده و غیرآموزندة فراوانی وجود دارد که بخش عمده ای از فرهنگ آن ملت را تشکیل می دهد. این روایات تنها کارکرد آموزندگی و یا سرگرم کنندگی ندارند بلکه نوع فکر و اندیشة مردمان خود را شکل می دهند و از دل آنها می توان به روحیات آن قوم پی برد و احیاناً حدس زد که چنین مردمی چگونه زندگی می کنند و آیا می توانند موفق باشند یا نه. می توانند آینده نگر باشند یا نه. مردمی شاد و امیدوار هستند یا ناامید و افسرده و قس علی هذا.
گاهی اوقات که در گیرودار مشکلات زندگی خسته و افسرده میشوم یا با دیدن اخبار رسانهها از مشاهدة حجم انبوه جنگ و جرم و جنایت که تقریباً همه جای جهان را در خود فرو برده، احساس پوچی و ناامیدی می کنم با خود می اندیشم در این شرایط اسفناک چه چیزی می تواند انگیزه، روحیه و شادی برای امید به زندگی بهتر و قدرت گفتگو و تفاهم برای ارتباط انسانی تر با دیگران به ما بدهد؟ در یک کلام نیروی زایندة زندگی که میتواند ما را از این مغاک سهمناک برهاند از ریشة چه گیاهی می توانیم بمکیم؟
نگاهی به جایگاه فرد در اجتماع امروزی و نوع برخورد با آن
در ادوار مختلف زندگی انسانها، نسبت فرد با جامعه و جایگاهی که یک فرد به عنوان یک شخص مستقل در جمعِ جامعة اطراف خود میتوانسته یا نمیتوانسته داشته باشد، متغیر بوده است. گاهی شاخصههای فردگرایی پررنگتر بوده است و گاهی شاخصههای جمعگرایی. اما در مجموع میتوان گفت تا پیش از شکلگیری دنیای جدید (رنسانس و پس از آن) انسانها (معمولاً) بیشتر تابع جمعِ اطراف خود که شامل طایفه، ایل، قبیله، نسب جمعی میشده است بودهاند و فردیتی شاخص نداشتهاند.
افراد بسیاری در مورد شرایطی که شخصی باید داشته باشد تا بتواند بنویسد (نویسنده شود) نظر داده اند و هر کدام با توجه به ذهنیات، تجارب و شناخت خود در مورد این موضوع سخن رانده یا کتاب نوشته اند. من هم در اشاره ای گذرا نظر خود را در قالب سه اصل کوتاه استعاری بیان خواهم کرد. به نظر من برای این که یک نفر نویسنده شود باید سه چیز داشته باشد:
قلم، جنم و صنم.
نگاهی به علل استقبال داغ از بعضی سخنرانان و نویسندگان
بارها شنیده ایم فلان خطیب دهَن گرمی دارد و یا فلان سخنران حرف هایش به دل می نشیند یا به قول حافظ آنی دارد که توجه دیگران را به خود جلب می کند و بندة طلعت خود می نماید. آیا آنان قدرت و محبوبیت خود را برای سخنور و نویسندة قابل شدن با کتاب خواندن و تمرین کردن به دست آورده اند؟ یا این که به شانس و اقبال و استعدادهای نهفتة خدادادی خود بسنده کرده اند؟
چرا بعضی از گویندگان (خطبا) یا نویسندگان در یک جامعه گل می کنند؟ با این که در مقایسه با همکاران یا هم صنفانشان حتی ممکن است چه از لحاظ مرتبة علمی، چه از نظر هنر و فنون ارائة مطلب یا به روز بودن و غیره پایین تر هم باشند. اما باز هم بیشتر در دل مردم جای دارند و بیشتر مورد استقبال قرار می گیرند.
پرسه در هزارتوی خاطرات مدفون
بعد از ظهر روز چهارشنبه 29 دی ماه 1395 به دعوت دوست و همکار فرهیخته جناب آقای محمدرضا رهبری موفق به دیدن نمایش «قطعة گمشده» شدم. نمایشی که از دو سه منظر مرا شگفت زده کرد و همین مسأله باعث شد که ساعت ها به آنچه در این نمایش دیده بودم بیندیشم و هفت (حال کمتر یا بیشتر از هفت) خوان، گذر یا مرحله ای را که در این نمایش پشت سر گذاشته بودم چندباره مرور کنم. مراحلی که گذار از آنها نه تنها تماشاچی را جلو نمی بُرد که او را در لجة سهمناک خود غرق می کرد و در هزار توی فرو می کشید و تلاش داشت لایه های متعدد پیچیده در همِ روح او را بشکافد و وی را به بازنگری در آنچه سال ها در خاطراتش مدفون شده وادارد. تا به حال در مورد سایکودرام مطالبی شنیده بودم اما فکر می کنم یک نمونه خاص از آن را در این نمایش تجربه کردم.
با ایده هایتان چه می کنید؟
حدس می زنم همه انسان ها در طول زندگی روزمره خود به ایده های مختلفی می رسند و غافلانه از کنار آنها می گذرند. نداشتن اعتماد به نفس، تنبلی، نداشتن انگیزه، سرخوردگی و بسیاری از چیزهای دیگر باعث می شود که ما به خود و ایده های خود بی اعتنا باشیم. هر چند جامعه نیز به نوبه خود سدی در مقابل به اجرا رسیدن ایده هاست اما در بسیاری از موارد ما بدون اینکه واقعاً با مشکلات روبرو شویم فقط با توهم این که جامعه یا حکومت یا اطرافیان نمی گذارند ما این کار را انجام دهیم، از زیر بار انجام آن شانه خالی می کنیم و با این کارمان فرصت های بسیاری را از دست می دهیم.
عشق چیست و عاشق کیست؟
در باب عشق بسیار گفته و بسیار نوشته اند. آن قدر که شاید با این خیل عظیم نگاشته ها خود را بی نیاز از واکاوی درباره آن ببینیم اما در متنی که پیش رو دارید می خواهیم از زاویه دیگری به آن نگاه کنیم.
(داستانک طنز)
گل حسن یوسف، شمعدانی، شب بو، آفتابگردان. می گویم: «آخه کی توی گلدون آفتابگردون می کاره و توی پاسیو می گذاره؟» می گویم: «آفتابگردان قد می کشد، می شود اندازه یک چنار.» ریز می خندد: «خوب، بهتر. تا حالا کی رو دیدی توی پاسیو اش چنار داشته باشه و دور تا دورش هم کاکتوس های کوچولو؟ یه پیره زن هم هر روز به همه آنها آب بده» باز هم ریز می خندد. می گویم: «به من نگید پیره زن.» ناخن هایش را لاک می زند: «به دل نگیر. خوب، پیره زنی دیگه.»